تبدیل شدنِ سیاهیِ امن به یه سالنِ شلوغ که حضورت به طرز وحشتناکی پررنگه عمیقاً مسئله ی وحشتناکی عه..
تفسیرِ مریم این بود که داره زورای آخرشُ میزنه ..
زور؟
زور
امروز همه ی بوگندوهای قدیمی که صدای پشتشون V.V بود و پر از ترکیب جدانشدنیِ عشق و نفرت از جلوی چشمام رد شدن.. نفس کم آوردم.. احتمالاً خیلی گندیده بودن.
یه جوریه.. یه حسی که انگار میدونی میخوای بمیری و نمیتونی به کسی چیزی بگی و باید سعی کنی از آخرین لحظه های عمرت لذت ببری و در عین حال باید قبول کنی که داری تموم میشی بدونِ این که هیچ(با تاکید بخونین این کلمه ی دوست داشتنیُ) گُهی خورده باشی..
سه روز؟
سه روز
p.s. : No matter what I say , No matter what I do .. Can’t change what happen
برچسب:
نویسنده: کیان مرادی